❤خاطرات مرد کوچک❤

1

                     

مهربان خداي خوب من

به خاطر آرامشي که ارزاني ام داشتي از تو ممنونم
به خاطر رفع همه دغدغه ها ؛ و امنيتم از تو ممنونم
به خاطر  جسم سالم و نشاط و شادابيم از تو ممنونم
به خاطر نيت پاک و قلب مهربانم از تو ممنونم
به خاطر آگاهي و دانائيم از تو ممنونم
به خاطر گذشت و بخششم از تو ممنونم

مهربان خداي خوب من
به خاطر اميدواري به لطف بي پايانت از تو ممنونم
به خاطر رزق و روزي حلال و فراوانم از تو ممنونم
به خاطر همنشيني با خوبانت از تو ممنونم
به خاطر خانواده خوبم از تو ممنونم
به خاطر توفيق بندگيم از تو ممنونم
به خاطر زندگي جديدم از تو ممنونم
به خاطر ميل به تحول و تولد دوباره ام از تو ممنونم
به خاطر وجود شکرگزار و سپاسگزارم از تو ممنونم

اي خالق دلسوز و مهربان
از تو براي همه آرامش الهي مي طلبم
براي همه سلامت و تندرستي مي طلبم
براي همه دلي شاد و قلبي مهربان مي طلبم
براي همه گشايش امور مي طلبم
براي همه توفيق هدايت الهي مي طلبم
و براي همه معنويت روزافزون مي طلبم

 

شروع تابستان 97

سلام عزیزم؛بلاخره تابستون و هوای داغ و کلاسای تابستونی از راه رسید؛اولش قرار بوددیه کلاس ورزشی و یه کلاس فکری بری؛از بین بدمینتون و تنیس و ژیمناستیک قرعه به نام ژیمناستیک افتاد که با دانیال و امیر علی همراه هستی؛از بین کلاس فکری هم وقتی رفتم ثبت نام کلاس اول بکنم دیدم بنر کلاسهای تابستونی زدن و اسمم به شطرنج افتاد؛از بس شطرنج دوست داشتی تولدت هم برات جعبه اش رو گرفتم ولی دوست داشتی بیشتر بدونی که منم فرصت رو مناسب دونستم؛همین دو کلاس بود،برات از چند جا در مورد کلاس چرتکه هم پرسیدم و دیدم پیشنهاد میکنن این بود که کلاس چرتکه هم اضافه شد و قرار شد هر کدوم رو دوست داشتی ادامه بدی که اصلا بهت فشار هم نیاد پسرم مهربونم،این چند وقت شدید عصبی هستی و...
9 تير 1397

سفر به مشهد و ساری

به به؛بعد از مدتها دارم یه مطلبی رو مینویسم؛دختر کوچولوم به شدت شیطون و وروجک شده و آقا محمد حسین جان هم این وسط بی نصیبمون نمیذاره😂برای تولد محمدحسین جان کیکش که یک زمین فوتبال بود به انتخاب خودش بردیم پیش دبستانی و کلی هم کلاسی هاش ذوق کردن؛فردای تولد یعنی 5 اردیبهشت رهسپار مشهدالرضا شدیم که آقا محمد کلی ذوقش رو داشت؛با ماشین خودمون رفتیم؛خیلی خوش گذشت فقط من نتونستم یه نماز جماعت بخونم😭😭😭😭از دست این دخملی؛اصلا یه دقیقه نمی نشست؛تو هتل هم که فقط تو اتاق میتونستیم نگهش داریم تو رستوران باید نوبتی غذا میخوردیم؛بعد از سه روز راهی شمال کشور شدیم؛اول رفتیم گالیکش که فوق العاده طبیعت زیبایی داشت؛محمد مرتب میپرسید کی میریم دریا؛فردا صبح رفتیم جنگ...
16 ارديبهشت 1397

بابای عزیزم سفر آخرتت به سلامت

بابای مهربونم کجایی؟چجور دلت اومد تنهامون بذاری؟آخه مگه ابوالفضل چند سالش بود که تنهامون گذاشتی ما که تازه لباس مشکیای دایی هامون رو در آورده بودیم؛آخه شما که مریض نبودین؛انقدر این دنیا برات کوچیک بود که پر کشیدی؛سفرت مبارک بابای آسمونی من؛چقدر سخته تولدت که نباشی؛کاش به جای خیرات میشد برات کادو خرید آسمونی شدن بابای مهربونم:2 اسفند 95 ...
25 ارديبهشت 1396