❤خاطرات مرد کوچک❤

❤خاطرات مرد کوچک❤

دفتر یادداشتی برای محمدحسین عزیز بابا

                     

مهربان خداي خوب من

به خاطر آرامشي که ارزاني ام داشتي از تو ممنونم
به خاطر رفع همه دغدغه ها ؛ و امنيتم از تو ممنونم
به خاطر  جسم سالم و نشاط و شادابيم از تو ممنونم
به خاطر نيت پاک و قلب مهربانم از تو ممنونم
به خاطر آگاهي و دانائيم از تو ممنونم
به خاطر گذشت و بخششم از تو ممنونم

مهربان خداي خوب من
به خاطر اميدواري به لطف بي پايانت از تو ممنونم
به خاطر رزق و روزي حلال و فراوانم از تو ممنونم
به خاطر همنشيني با خوبانت از تو ممنونم
به خاطر خانواده خوبم از تو ممنونم
به خاطر توفيق بندگيم از تو ممنونم
به خاطر زندگي جديدم از تو ممنونم
به خاطر ميل به تحول و تولد دوباره ام از تو ممنونم
به خاطر وجود شکرگزار و سپاسگزارم از تو ممنونم

اي خالق دلسوز و مهربان
از تو براي همه آرامش الهي مي طلبم
براي همه سلامت و تندرستي مي طلبم
براي همه دلي شاد و قلبي مهربان مي طلبم
براي همه گشايش امور مي طلبم
براي همه توفيق هدايت الهي مي طلبم
و براي همه معنويت روزافزون مي طلبم

 

نوشته شده در 28 / 10 / 1393ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط مامان محمدحسین

زهرا جانم تولد یک ماهگیت مبارکـ؛ خدا خودش گفته ان مع العسر یسرا؛خدایا شکرت

 

نوشته شده در 29 / 7 / 1395ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط مامان محمدحسین |

سلام فندق مامان؛میدونم چند وقته دفتر خاطراتت رو کامل نکردم؛ولی بدون همیشه تو ذهنم خاطراتت و روزمرگی هات حک شده عزیزم؛ خرداد ماه ثبت نامت کردم برای کلاس ژیمناستیک که خدا روشکر استقبال شدیدی کردی و برای همین ترم تابستونشون که سه ماه بود رو هم نامنویسی ات کردیم؛هنوز تیرماه تموم نشده بود که متوجه شدم زیاد دوست نداری؛ البته ساعتش هم بد بود؛ منم اصرار نکردم ؛بعضی جلسه ها رو نمیرفتی تا اینکه وسط مرداد گفتی اصلا نمیرم منم زنگ زدم به مربی تون و گفتم که محمد حسین دیگه نمیاد کلاس؛خانمتون تعجب کرد و گفت سر کلاس خیلی عالیه و حرکاتش خوبه؛گفتم نمیدونم شاید کلاس براش جذاب نیست؛واقعا هم همینطور بود؛چون هنوز که کنار مجتمع کلاس نقاشی رد میشیم میگی کاشکی کلاس نقاشی دوباره میرفتم؛شاید به خاطر اینه که من نمیتونم بیام دنبالت؛آخه یه بار میگفتی خوش به حال بقیه مامانشون میاد دنبالشون؛یه بار هم که اومدم اوضاع کلاستون رو ببینم خیلی ذوق زده شدی؛بهرحال دیگه چند جلسه نرفتی تا وقتی فهمیدی خانمتون زنگ زده گفتی میخوام برم دوباره؛ما نمیدونیم بلاخره چیکار کنیم میخوای بری یا نه😣شیطان

اینم ستاره جایزه

وسیله بازی خونگی با شیشه دلستر

سوغاتی خاله عاطفه از مشهد که نمیشه یه لحظه ازت جداش کرد

خوشحالی وافر از آسفالت شدن کوچه!!!

خلاصه تو این چند وقته حسابی برای خودت مردی شدی و کل تعمیرلت خونه به دست توانمند شما و پیچ گشتی های بابا میچرخه!!!چند روز پیش پیچای یه سرباز که دست نداشت رو باز کردی و دست سرباز دیگه ات که پاش کنده شده بود رو به هم وصل کردی و فاتحانه بهم میگی ببین یه سرباز درستی شد!!

خیلی دوست داری تو کار خونه کمک کنی و یه رو سفره شام کامل با شما بود؛گوجه خیارسبز رو خودت از یخچال برداشتی و شستی؛خرد. کردی؛گردو از تو کابینت برداشتی و شکوندی و سفره پهن کردی و با هم نوش جان کردیم؛فقط یه موضوعی که این وسط هست اینه که هر شب میگی امشب نون پنیر بخوریمکلافهکلافهکلافه

 

 

تا صدای اذان بلند میشه بلندگوی ساختگی ات رو بر میداری؛کنار تلویزیون اذون میگی و بعدش هم نمازت رو کنار من میخونی؛گاهی اوقات برامون مکبر هم میشی و به جای قنوت میگی کروت؛چند روز پیش که برای استراحت رفته بودم خونه مامان جون شما در حین نماز مامان جون کامل مکبر بودی و حتی سجده آخرش گفتی الله اکبر و یا لطیف؛مامان جون همون شب رفت برات یه کمربند خرید که هممون رو دیونه کرده بودی باهاش؛

اینجا داری اتوبوس رو برای تعمیر میبری

اینم یه عکس به درخواست خودت با اون ژست مخصوص!

ولی یه رفتار بدی که داری اصلا نمیتونی وقتی یه کاری داری یا یه چیزی میخوای دو دقیقه صبر کنی و این در ارتباط با همسالات قوت بیشتری میگیره و اگه طرفت مثه امیرعلی از این اخلاقت سوءاستفاده بکنه دیگه واویلا میشه؛ناراحت

البته تجربه ثابت کرده که همه اینا میگذره و دوره خاص خودش رو باید بگذرونه مثل جیغای بنفش؛مو کشیدن؛دندون گرفتن؛علاقه شدید به آدامس؛ بازی موبایل و ...؛

راستی یه خبر خوش اینکه بعد از هفت سال ماشین خریدیم و کلی از دست گرمای شهر و مشکلات عدیده دیگه راحت شدیم؛خدا جون ممنون

اینا خلاصه این چند وقته بود عزیزم؛بدون هیچ وقت فداکاری های این چند وقته تو وبابااحمد رو در حق خودم یادم نمیره؛هیچ وقت یادم نمیره با این دستای کوچیکت چه کارای بزرگی برام کردی پسرم؛دوست دارم مامانیقلب

نوشته شده در 20 / 5 / 1395ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط مامان محمدحسین |

عزیز دل مادر ، فندق زیبای من تولدت مبارک

اصلا قرار نبود امسال تولدت گرفته بشه ، اما خودت خیلی اصرار داشتی که کیک پارتیک(پاتریک) بگیریم، با بابا احمد رفتین کیک فروشی و چون عجله ای بود اونا برات باب اسفنجی آماده کردن ، خیلی ذوق داشتی ، منم برات ژله و الویه تهیه کردم ، خاله و خاله زهرا رفته بودن مشهد و اصلا نمیدونستم وفات حضرت زینبه ، با این حال مامان جون و ننه عصمت و خاله عاطفه و دایی مهدی اومدن، تولد یهویی ولی برای تو دلچسب بود ،

امیدوارم همیشه دلت شاد و لبت خندون باشه محبتبغل

 

این کادوی مامان جون و بابا حسین

کادوی خاله عاطفه و ننه عصمت که پول بود

کادوی من و بابا احمد

این ماسک رو سرت هم بابا خرید برات خیلی خوشت اومده بود؛

ببخش دیگه تولد هولهولکی بود؛اینم ژله موزی با پسته

راستش من رو دیوار اتاقت عکسای تولدت رو به ترتیب گذاشتم ، مثلا 2 ماهگی ، 6 ماهگی ، 1 سالگی ، دو سالگی و ... که همشون تو آتلیه انداختیم ، برای سال سوم از روی عکس دوربین خودمون دادیم رو چوب و با 8 تومن عکس B5 عالی تهیه کردیم ، امسال اومدم خودم عکس بگیرم که با این تیپ های من درآوردی شما اصلا جالب نشد و کیفیت خوبی نداشت ، مثل عکس زیر ، دیگه از روی عکس تولدت با کیک یه عکس آماده کردیم و دادیم چاپ ،

اینم عکس سفره هفت سینی که قولش و دادم ، ماهی هاش سوت هستن که نوعی سرگرمی هم برای شما بود

اینم تخم مرغهایی که نقاشی کردیم

نوشته شده در 4 / 2 / 1395ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط مامان محمدحسین |

سلام پسرک من؛ببخشید که این چند وقت برات مطلبی نذاشتم؛البته به وبلاگ دوستانت مرتب سر میزنم ؛ آخه این چند وقته گرفتار معده درد شدید هستم که با هیچ دارویی خوب نمیشه و اسیرم کرده و گرفتاری های دیگه که تو پُست جدید باید بهش بپردازم؛اول از همه بریم سراغ نقاشی های شما که این چند وقته فقط بیشتر از نقاشی هات عکس دارم و به خاطر استراحت مداوم من شما بیشتر تلویزیون میبینی؛ تو بهمن هفته ای دو روز یعنی شنبه و سه شنبه ها ساعت 4,5 تا 6 میرفتی کلاس نقاشی؛خیلی دوست داشتی؛قبل از عید تموم شد و خانم نقاشی هم اصرار داشت که شما برای مرحله بعدی بری که خودم دوست نداشتم و فقط می خواستم قبل از مدرسه کلاس برات جنبه تفریح داشته باشه نه آموزش؛

اولین نقاشی از روی آموزه های کلاسه که برای شبکه پویا فرستادم

این عکس رو خودت گرفتی ؛

یخمک درست شده توسط خودت که خوشحال تو فریزر میذاری و بیرون میاری

قایم موشک با مامان مریض؛خیلی دلم برات میسوزه؛ای کاش می تونستم مثل قبل یه بغل سیر ازت بگیرم؛محمدم ببخشید؛قول میدم زود خوب بشم؛میگی مامان برو برام آب بیار میگم مامان من نمی تونم پاشم میگی پات که درد نمیاد معده ات بده!!

اینم پسر شجاع من که ول کن این بره کوچولو نیست؛

عکس سفره هفت سینی که خودت با بابایی خرید کردی توی دوربینه ایشالا به زودی برات میذارم

دوست دارم فندق من ؛ نفس من؛ ممنونم که دستای کوچولوت روبرای بهبود من بالا میبری؛ممنون که با بابایی مراعات حال من رو می کنی؛ممنون برای زود مرد شدنت عزیزم

نوشته شده در 24 / 1 / 1395ساعت 7:03 بعد از ظهر توسط مامان محمدحسین |

محرم 94 : سلام فندق و شیرین زبون مامان، انقد امسال برامون محرم با وجود پرسش های عجیب غریب شما و کاوش های بی حد برامون فرق داشت که نگو!! از یزید و حرمله و شمر بگیر تا امام حسین (ع) و اهل بیتشون ، دیگه من کم میاوردم و میرفتم تو اینترنت جوابت رو پیدا میکردم ، برای شبیه خوانی فقط و فقط به خاطر شما رفتیم به یه روستا که شما از ساعت 1 تا 4 بعد از ظهر جیک نزدی و فقط تماشا میکردی ، حالا هنوز که هنوزه اثراتش تو خونه نمایونه ، من و بابایی امام حسین و شما میشی شمر !!! میگی شمر قویه امام حسین نمیتونه باهاش بجنگه ، بهت میگم مامانی امام حسین یارانش رو از دست داده و تنها بوده اگه ایشونم سپاه بزرگی داشت حتما شمر رو میکشت ، حاضر نیستی مختار هم بشی ، میگی فقط شمر، چند تا عکس از محرم امسال

سمت راستی : شیرخوارگان حسینی که مدام دل درد داشتی ، سمت چپی : پرچمی که عاشق هستی

مراسم شب احیا

قدرت نمایی در عکس

گل معروف کارتون هورتونخندونک

طبل ساختگی با بادکنک ترکیده و قوطی کمپوت

اینجا رفته بودیم سر پروژه نورپردازی بابا که تو پارک بود چون وسیله ها روشن نبود من مجبور بودم این ماشین رو برات حل بدم ، تو عکس سمت راستی داری چراغ ماشین ها رو درست میکنی

نقاشی پسری با ماف (ناف) و دیش!!!! ، خونه و درخت و هواپیما و تمرین عدد 2 ، صورت آدم با لگوراضی

حلزونی که تو کارتون نارنگی پیدا شد ، کاردستی با ماکارونی و پنبه

لباس بیمارستان که خیلی دوسش داریسبزسبز، بسکتبال خانگی با ظرف ماست و تور

باهام قهری چرا سوپ رو جلوی شما گذاشتیم!! میگم مامان شما سرماخوردی ، میگی رستوران اومدم کباب بخورمتعجبتعجبعینک

کیک یزدی گنبدی شکل ، مجبوریم تولد بگیریم و این کیک بخوریم ، کیک بدون مناسبت نداریم!!!چشمکچشمک

ژست های گرفته شده فقط و فقط به خاطر نور فلاش!!!

دو هفته ای میشه کار جدید میرم ، نظارت کارخونه مواد غذایی ایه ، گفتم فعلا تا راه اندازی کامل فعلا فقط یه روز در میون میام ، با این حال میگی مامان چرا خاله عاطفه و خاله زهرا(دختر خاله هام) و مامان جون نمیرن سر کار ؟؟ چرا تو میری ؟؟؟ من نمیخوام تنها باشم، میگم مامان جون ببین میخوایم بریم خونه مامان جون چقد سخته با موتور بریم ، میرم سر کار تا ماشین بخریم ، میگی من که ماشین دیوونه دارم!!! میگم اون که نمیشه با هم سوار شد ، میگی من میرم شما ها پیاده بیاین !!!!!شیطان

دعا کنین تو این هوای سرد زود تر ماشین دار بشیمغمگینغمگین

عاشقتم فسقلی، تو باش همه دنیا با منهمحبتمحبتبوسبوس

نوشته شده در 27 / 9 / 1394ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط مامان محمدحسین |

 بریم سراغ اتفاقاتی که چند ماه ازش میگذره ولی نشونه هاش و یادش باقی :

اولیش مربوط میشه به 94/5/21 ، دوچرخه سواری با اصرار من .... بابایی مدتی میشد که میخواست از دوچرخه استفاده کنه و شما مرتب میگفتی من از دوچرخه میترسم ... منم برای ریختن ترس شما گفتم عقب دوچرخه همراه بابایی سوار بشی .... خیلی خوب داشت پیش میرفت که یه دفعه دیدم بابایی یا ابوالفضل گفت و ایستاد ، شما هم داشتی ضجه میزدی ... دیدم پای کوچولوت لای چرخ عقب رفته و گیر کرده ...بعدا گفتی میخواستم پیاده بشم و سنگ بردارم .... نمیدونم چرا اینجوری شد .... انگار قوزک پات له شده بود .... سریع بردیمت اورژانس تا عکس بگیرن ساعت 11 شب شد ... دکتر گفت مشکلی براش پیش نیومده .... دوباره خیالم راحت نشد .... چون دیدم هنوز پات رو نمیتونی زمین بذاری بردمت پیش ارتوپد اونم تایید کرد که مشکلی نیست و شربت کلسیم و آزمایش D3 برات نوشت... هنوز هم لکه اش پشت پات مونده ....حاضر نیستی به دوچرخه دیگه نگاه هم بکنی....

 

دومیش هم مربوط به 94/6/14 میشه ، شما تنهایی پیش بابا احمد بودی و من رفته بودم خونه مامان جون ... ساعت 7 قرار بود بابا بیاد دنبالم .... 10 دقیقه به 7 زنگ زدم به بابا احمد دیدم همکارش داره میگه بهش ماست بده ، دفترچه اش کجاست ؟؟ گفتم حتما دوباره پات با اگزوز سوخته ، آخه از مشکلات داشتن موتورسیکلت همینه...خیلی هول کرده بودم ، بابا احمد ایندفعه خودش زنگ زد ....بهش گفتم چی شده ، دیدم خیلی هول کرده و مرتب میگه هیچی ، زنگ زدم به همکارش ، گفت هیچی فقط کمی آب اسید خورده، دیگه نفهمیدم چطور خودم رو به سر کوچه رسوندم، رفتیم اورژانس و اونجا سریع ما رو به رادیولوژی فرستادن ... نگو فکر میکردن بچم باتری خورده .... مرتب همکار بابایی میگفت نترسین اگه اسید رو خورده بود استفراغ میکرد و منم دلم به همین خوش بود .....بعد از رادیولوژی مرتب میگفتی دلم تا آخرش بالا آوردی که آخراش خون بود ... به حدی ترسیده بودم که مرتب به همکار بابایی میگفتم دیدی بالا آورد ، دیدی اسید رو خورده .... خودت هم ترسیده بودی ، فوری فرستادنمون بخش اطفال و اونجا تا جواب آزمایش خونت بیاد دلم به خدا رسید ....آقاهه ازت میپرسید مزش چه طور بود (میخواست بدونه اسید خوردی یا قلیا)، شما میگفتی عالی بود !!!تعجب گفتن خدا رو شکر زیاد به معده اش آسیب نرسیده و باید تا فردا صبح بستری باشه .... پوست لبت همه جدا شده بود و روی زبونت لکه سفید بود .... تا صبح خوابم نبرد ... مرتب بهت قطره ضد استفراغ میدادن ... میگفتن اگه بالا بیاره برای مجاری که سوخته خیلی بد میشه .... اولش اینقدر ذوق بیمارستون و لباساش رو داشتی ... خانمه بهم میگفت چقدر پسرت اعتماد به نفس داره .... دیگه روم نمیشد جواب کسایی رو برم که ازم میپرسیدن برای چی بستری هستی !!! همیشه میگفتم چقد مادر و پدرای بیفکر وجود داره که بچشون مواد شوینده و ... سر میکشه ......خدا رو شکر صبح مرخص شدیم ولی دکتر گفت تا 3 روز مواد غذایی آبکی بخوره و اگه دل درد ، استفراغ خونی یا علایم مشکوک دیگه ای داشت برش گردونین .... وقتی مرخص شدی برا همه این شیرین کاریت رو تعریف میکردی ، مثل اینکه چند دفعه به بابایی گفتی آب میخوام و بابا مشغول کار بوده ، شما هم از لای صد تا وسیله بطری آب اسید موتور (تو سایت نوشته بود 75% آب و 25% اسیدسولفوریک) رو پیدا کردی و چون بطریش درب زرد رنگ داشته و شفاف بوده خوردی ... همکار بابایی میگفت من برای اینکه ببینم محمد طوریش میشه یا نه کمی به زبونم زدم نوک زبونم سوخته و فکر نمیکردم محمد از اون خورده باشه ... بابایی هم برای اینکه دیگه این اتفاق نیفته بطری روی زمین خالی کرده بود که میگفت قُل قُل میجوشیده .... خدا خیلی بهت رحم کرد مامانی.... چند روز پیش میگفتی مامان من دیگه خوب شدم میتونم دوباره آب اسید بخورم؟؟؟!!!!خطا

2 تا عکس اولی مربوط به اورژانس هستش (اونجا شروع کرده بودی به سوره کوثر و توحید و دعای فرج خوندن و به هیچ طریقی هم کوتاه نمیومدی خندونک) و عکس آخری بخش اطفال با اون لباس مسخره هستش که نذاشتی بندازمشون دور و اینقد دوستش داری که یکی ندونه فکر میکنه تو خونه لباس نداریخجالت

نوشته شده در 13 / 7 / 1394ساعت 1:01 بعد از ظهر توسط مامان محمدحسین |

                                       

سلام زائر کوچولوی مامان .... اول از همه از مسافرت مشهدمون بگم که حرف نداشت ... بوسبوسبا این که به صورت هیئتی رفتیم و تقریبا 60 درصد همسفرامون مسن بودن ، عالی بود ....چشمک این هیئت رو صاحبخونه مون (که 3 سال کلی بهش زحمت دادیم و فکر کنم خیلی خوشحال شد که خونه دار شدیم و از شرمون راحت میشه ولی ما هر روز بهش زحمت میدیم چه تلفنی چه با رفتن به خونشون) هر سال برای دعای عرفه و عید سعید قربان به مشهد میبره و منم اصلا برام مهم نبود که به هتل 5 ستاره برم یا یه مسافرخونه .... مهم این بود که دلم برای آقا لَک زده بود و جایی که بودیم تا حرم 5 دقیقه هم نمیشد ... بگذریم که با حضور شما و پله برقی موجود در پاساژ سر راهمون 20 دقیقه هم بیشتر میشد!!! آخ که خودت رو کُشتی تا صدای نقاره خونه رو بفهمی .... متنظر2 روز اول شهادت بود و به گفته خادمها نقاره خونه به صدا در نمیاد .... نقاره خونه هنگام طلوع و غروب آفتاب به صدا در میاد .... صبحا که شما در خواب ناز بودید .... روز آخری هم به خاطر فاجعه منا نقاره خونه رو نزدن ... فقط یه بار صداش رو شنیدی ... مرتب میگفتی منم میخوام برم بالا پیششون .... دیدم عکس ذوقت رو نشون نمیده کل تایم رو ازت فیلم گرفتم ....

چون روزهای شلوغ اونجا بودیم ، بعد از نماز تو صحن انقلاب ترافیک شدید میشد و شما رو شونه بابا احمد مرتب ذکر صلوات میگفتی و مردم کلی ذوقت رو میکردن ... خلاصه ماشالا اسباب بازی فروشی که زیاد و شما هم که اصلا علاقه ای نشون نمیدادی!!!! فقط در هر مسیر رفت و برگشت یا یه اسباب بازی برات گرفتیم یا برات خوراکی تهیه کردیم که مسیر 5 دقیقه ای 30 دقیقه نشه !!!خسته

چراغونی حرم به مناسبت عیدی که به عزای عمومی تبدیل شد:

 

 

 

 

 

 

 

 

عکسای بی کیفیت شما ، اشتباه کردم اول دوربین با کیفیت خریدم باید اول گوشیم رو عوض می کردم ، البته هنوز بابایی مخالف شدید شبکه های اجتماعی هست و دوست نداره گوشیم رو عوض کنه ، منم که مطیع!!!

تو دعای عرفه خوابیده بودی و وقتی بیدار شدی تو این خیل جمعیت شما رو به دستشویی بردم ، تا از حرم اومدیم بیرون و برگشتیم به حدی شلوغ شده بود که خادما نذاشتن بریم پیش بابا احمد، همه وسایل هم پیش بابا احمد بود، مگه میشد خادما رو راضی کنی ، تو این شلوغی به خادما با صدای بلند میگی "به بابام میگم تفنگ بخره بزنه تو کمرتون" ، دیگه با التماس فقط من و تو رو راه دادن

                                

این که میبینی تو همه عکسا این لباس با شلوار راحتی پوشیدی به خاطر اینه که یه بار بابا تو خونه گفت سعی کن شلوارای راحت براش برداری که مشکل دستشویی نداشته باشه و شما به اشتباه شلوار راحتی برداشت کرده بودی ، مگه میتونستیم بهت شلوار بپوشونیم ، مرتب میگفتی بابام گفته شلوار راحتی !!! بابا هم گفت بزار آزاد باشه عصبانیعصبانی

حالا بریم سراغ اوضاع و احوال این روزها : شعر ها رو به سرعت یاد میگیری و تازه اگه دلت بکشه برعکس میخونی ، مثلا : یه توپ دارم قلقلی نیست ، سرخ و زرد و سبزه ، میزنم زمین هوا نمیره ، مشقام رو خوب ننوشتم بابام برام هیچی نمیخره ، بهش میگم برام تفنگ . تانک و تریلی زرد بخره قه قهه سوره کوثر رو با اشاره عالی میخونی و بسم الله رو با صوت خیلی قشنگ ادا میکنی تشویق

یکی از سوغاتی های مشهد سرباز های جنگی با تانک ، ناو ، هواپیمای جنگی و ... است ، واقعا که ذهن بچه ها خلاقه ، اومدی همشون رو رو زمین خوابوندی و میگی ورزش زورخونه انجام میدن دقیقا حالت شنا تو این ورزش که رفتی زور خونه و دیدی، (عکس اولی)یکیشون رو برعکس گذاشتی ، ازت میپرسم محمد این چرا اینجوریه ؟ میگی این خسته شده داره استراحت میکنهتعجب(عکس دومی)

نقاشی هات هدفمند شده ، اومدی یه آدم کشیدی بالا سرشم یه مستطیل نارنجی ، میگم این چیه محمد ؟؟ میگی این شُرتشه که کثیف شده روی بند پهن کرده تا خشک بشه !!خجالت

یکی دیگه کشیدی میگی این ناراحته و این یکی خوشحال ، خوب که به چهرشون دقت کردم دیدم بله یکی داره میخنده و اون یکی ناراحته ....

تفنگ

پرنده با رنگ انگشتی

اینم جایزه برنده شدن دفعه قبل در پورتال جامع رضوی که صاحبخونمون زحمتش رو برامون کشید و از مشهد آورد ، ایندفعه که خودمون رفتیم پک کودک گرفتیم که چیزای جالب توش بود...

از روی کتابهایی که دوره تربیت مربی قرآن رو گذروندم دارم بهت حروف یاد میدم (برای حرف پ شعرش اینه : پروانه ها که پا میشن ، البته این در ادامه یه داستان هستش) تا این حرف رو دیدی گفتی : "پ مثل شبکه پویا" یا وقتی به حرف خ رسیدیم ، گفتی خ مثل خندوانه ، تو مشهد هم عروسکای جناب خان رو که میدیدی مثل خودش با تعجب میگفتی : رام بُد!!

میخواستم ببرمت به مهد که دیدم هنوز بهتره از کودکیت لذت ببری و این کار رو سال دیگه موکول کردم ، چون رشته تحصیلیم صنایع غذایی هستش و ماشالا اوضاع تحریم نمیذاره کارخونه ای فعالیت داشته باشه فعلا از کار خبری نیست و چیزایی که تو خونه بهت یاد میدم خدا رو شکر خوب یاد میگیری ...

پلاستیک بازی که کلی انرژی ات رو تخلیه میکنه..

یا عروسک بازی با چوب بستنی (هیچ موقع نقاشیم خوب نبودهدلخور)

تهیه چهار راه با فیبر یخچال

تصادف 2 کامیون مقابل بیمارستان!!

فرودگاه

ژست ها دلبرانهمحبتمحبت

مداحی کردن عزیز دل و تعبیر واقعه کربلا از زبان حسین 3 ساله (واقعا جالب میگی در حالی که من فقط از روی یک کتاب برات خوندم)

گیر افتادن عمدی در سبد و تکرار 1000 باره آن برای مشغول ساختن مادر خویشگریهگریه

امیدوارم همیشه مثل عکس زیر بیخیال و خندون باشی (در حال تماشای خندوانه)آرامبوسمحبت

اینم عکس علی آقای مظلوم پسر همکارمبغلبغل

نوشته شده در 12 / 7 / 1394ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط مامان محمدحسین |

اگه خدا بخواد ساعت 2.5 داریم میریم مشهد .... خیلی نگرانم ... آخه قراره با اتوبوس بریم و شما دفعه قبلی خیلی اذیت کردی .... امیدوارم پُست بعدی برات بنویسم که ایندفعه عالی بوده ....

نوشته شده در 30 / 6 / 1394ساعت 12:54 قبل از ظهر توسط مامان محمدحسین |

سلام دردانه مادر .....الهی مامان فدات بشه که روز به روز خوردنی تر و عزیز تر میشی ....و  صد البته شیطنت هات هم همراه خودت بزرگ میشه ... تا یکی از اسباب بازی هات خراب میشه میگی "مامان دیگه این وسیله رو دوست ندارم به بابا بگو از سر کار اومد یکی دیگه برام بخره " ماشالا روت زیاده ..... جدیدا هر شب به یه مسجد میریم ، چند شب قبل به یه مسجد رفتیم وقتی نماز تموم شد پاشدیم بیایم بیرون ، بهم میگی مامان نرو میخوان نون پنیر سبزی بدنتعجب، با خواهش راضی شدی بیای بیرون ، اومدیم خونه سفره رو که پهن کردم میگم محمد بیا شام بخور ، با ناراحتی میگی " من نون پنیر مسجد میخوام"خندونک،  تازه قبل از اذان که آماده میشیم بریم ، زودتر میدوی میری روشویی وضو میگیری و انقد بادقت انجام میدی که میخوام همون لحظه بخورمتبغل، عاشق برنامه خندوانه و نقی (پایتخت) هستی.... تا خندوانه شروع میشه تموم جملات مجری رو تکرار میکنی ..... یکی دیگه از تفریحات سالم و بعضا هم ناسالم جنابعالی استفاده از چهارپایه ای هست که بابا احمد از گاراژ برای کاری آورده و بر اساس سهل انگاری در خانه جامانده و شده وسیله افزایش قد جنابعالی برای کنجکاوی هر چه بیشتر(عکس ها بیانگر می باشد)

خب بریم سراغ عکسا که باز طبق معمول پراکندگی شون زیادهچشمک

سوار شدن روی موتور بدون کمک و کلی ذوق زدگیتشویق

 اینم ماشین پرستو(ارسطو)خندونک خانواده نقی که در عکس زیر آمده سوار ماشین شده و همراه با شما خوانندگی می کنند(اون یارو قد بلنده داره به من میخنده)

این خوشملا هم با عرض شرمندگی فراوان خانواده نقی معمولی هستندعینک(میگی بزرگه بابا بزرگشونه، بعد نقی ، بعد پرستو و آخر هم نی نی هاشون)الان هم در حال استراحت هستند که خودتون با چهارپایه معروف رو در یخچال قرار دادی....

استفاده ناسالم از چهارپایه.... دیروز برای سحری اومدم یه قاشق بردارم که دیدم لیزه (لزجه)، صبح از جنابعالی میپرسم میگه برات شستمش با ریکای فراوانگریهعصبانیاعتماد به نفس رو عشق است.... البته در این عکس در حال شستن شلوار توتویی شده خود می باشید و تاکید فراوان داری که مامان خودم شستم دیگه ناراحت نباش....قه قهه

چهار پایه عزیز جنابعالی

این هم عکس تابی که مدت ها استفاده نشده و دیگه زیاد هم مناسب نیست ، دکور کمد جنابعالی هم عوض شده ، چون تا قبل از پیدایش قد بلندی شما عروسک های یادگاری من هم در این کمد جا داشت ولی الان دیگه امن نیستخطا

دایی ابوالفضل عزیز که شما دده صداش میزنی (داداش عزیزم)

موهات رو اینجوری کردی و کلی اصرار داری که ازت عکس بگیرم...

مسواکی که برای خونه مامان جون برات خریدم و تو کوچه خواستی ازش عکس بگیرم...(کوچکون هنوز آسفالت نیست ، همینجا دعا کنین تا آسفالت شه و کمتر گردو خاک بخوریم)

اینم از درخواست های خودته...

خب عکسای زیر هم از چیزایی هست که رمضون امسال تهیه شد....

ژله خورده شیشه

بستنی شیرعسلی شف طیبه عزیز که حتما پیشنهاد میکنم برا کوچولوهاتون درست کنین

رول نون پنیر سبزی

حلقه مرغ با خمیر شف عثمان....

دوستون داریم ..... ممنون که بهمون سر زدین.....محبت

نوشته شده در 24 / 4 / 1394ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط مامان محمدحسین |

"زیباترین هدیه خداوند روزت مبارک"

نوشته شده در 4 / 2 / 1394ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط مامان محمدحسین |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد